تبليغاتX
کی می رسد باران


کی می رسد باران

سبحانک یا لااله الاانت الغوث الغوث خلثنا من النار یا رب

بالاخره سنگینی ام گردن زمین می افتد

درد مادر را طواف می کند

زنجیر پدر روی شانه اش خواب می رود

سنچ و طبل و ......

سکوت....

خدای ظهر که اکبر می شود!

.....و چند لحظه گی ام

سر و ته ونگ می زند!

فقط ناله ی سرگردان مادر می ماند..

درد که سرش جای دیگری گرم است

مادر نوزاد ۶ ماه پیش چشمش را گرفته

چه قدر زود هزار و چند سال شد!

امسال باید ۷۲ بار  به دنیا بیایم

شاید بتوانم دهان این همه زخم را ببندم

و با پاهای کوچک ۲۱ ساله ام دنبال پاهای برهنه ی .....

.......................... 

امسال یلدا را کش تر می آورند

استخوان هایش جیغ می زنند

پسته ی خندانش اشک دندانم را در می آورد

خرد شیشه های استکان شرابش

۲ روزگی ام را می درد

و ماه ۴ روزه هندوانه ی قاچ شده را له له می زند..

 

دلم نوشت: "بالاخره به دنیا اومدم اما امسال بد جوری متفاوت

اولین یاری که جدا اشکام واسه مظلومیت محرم بی اختیار می ریزه

و دیگه درس و نمره و کم شدن پول توجیبی اشکامو با روضه ی امام حسین به زور پایین نمی کشه

امسال یلدا خیلی بی معرفتی کرده !!

 

نوشته شده در 88/09/28ساعت توسط زینت سادات| |

 

از ازل ایل تتبارم همه عاشق بودند

                                                 سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم*

 

قبیله ام راه می پیماید و من

قدم های بلندم

گرد پاهایشان را هم لمس نمیکند

تبارمم درد میکشد از این همه اشتباه چاپی 

ثبت احوالات ما های با پسوند!

سنگینی س ا د ت  تنها روی سه جلد و .....

 

غدیر هم آمد و من باز صدای قدم هاتو شماره شماره عهد زمزمه میکنم...

..... می آیی!

عید تو هم قشنگ باشه

  

 

پی نوشت: شعر* از سید حسن حسینی

نوشته شده در 88/09/15ساعت توسط زینت سادات| |

بالاخره تو هم

به دنیا می آیی

اخم نکن

کوچولوی کم طاقت من!

تهران و سقف عرق ریزان و گرمای بخاری

و مادر و خسته بود

و.....

و هنگامه ی رفتن را منتظرم..

تا کجا طاقت مادر تاب می آورد....؟!

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/09/13ساعت توسط زینت سادات| |

باید تا ۲۸ تا بشمارم تا دوباره

سر و ته

از دست این آدم ها جیغ بکشم

و کتک بخورم که شاید ۲۱ سال دنیا را بالا بیاورم!

طاقت بیار دختر!

امسال انتظارهای تو

در اعتراف های عرفه

دیگر کشنده نیست!

صبر کن!

فقط تا ۸۸ روزگی پاییز

تا رخوت ۲۰ سال و اندکی ات

با بند نافت

ته سطل زباله جا خوش کند!

لگد نزن!

تا ۲ روز به زمستان مانده

تو هیچ جا نیستی

هیچ شاعری نامت را قافیه ی شعرش نمی کند

و تو که حتی از ننه سرما هم ۲ روز بزرگتری

بزرگتر قد میکشی

۲۱ ساله حرف میزنی

دید می زنی

و حتی

۲۱ ساله

گاهی عاشق!

( اول آذر ۸۸)

نوشته شده در 88/09/08ساعت توسط زینت سادات| |

...........................................................

...........................................................

...........................................................

چی میخوای بشنوی

هیچش نمونده که واست بگم

کفگیره زبونم بدجوری سرو صدا در آورده

اشکامم که گرفتی 

حالا با اساطیر و فلسفه و پست مدرن میخوای ازم اعتراف بگیری؟

مثل دادگاهی واست ساختم؟

.................................................

.................................................

.................................................

.................................................

حنجرم دیگه نمیکشه!

گلوم هم لج کرده

خوک ها هم عجب بهانه ی خوبی ساختند!

×××××××××××××××××××××××××

خش خش که از گوشت رد شد؟

قرص و شربت و خواب.....

من که زائرت نبودم

خوک های ما

همین جا

کنار دستمان

جزام بهمان میخورانند

و تو

درگیر دایره های دور خانه ات

منم درگیر دایره های دور اعصاب خواهرم

**********************

پس گوش کن

**********************

سبحانک یااله الاانت........

انی....

.......

کنت من

ال....

ظالمین

 

 

نوشته شده در 88/05/11ساعت توسط زینت سادات| |

 

از حرا تا کهف

...نشسته ام

....خوابیده

!!!یک شب که سیصد سال نمیشود

شاید برایم تار بتند

..یا کفتر بپرد تا امن باشد

امان از دست این تکنولوژی

صدای دینامیت وحی ات را نیمه گذاشت

!!!!!!!جیرجیرک مزاحم قرن بیستم

شیطان کنار دستم لم داده

سیصد سال را زور میزند تا کمتر پیر شود

کنار من بیخواب غار را به فحش میکشد

این هم باید شفا بگیرد

هبوط هم مسکن خوبی نبوده

غی کرده از تمرین زیاد خواب

.....................................................

....................................................

.....................................................

.....................................................

....................................................

استعفای من از این شعر با آبرویت بازی نمیکند؟

دوران پدرم مرهم میخواهد

!کوه که در نمی رود

....آدم ها بهش میرسند

این بچه ی سر به هوایت را هم اینجا خواب بازی یادش دادم

پس حواست را روی فشار خون های افتاده رها کن

..........بازی عددها

تاریخ تولدش هم پیر شده و افتاده

..چه رسد به فشارخون که همیشه لوس بوده

و تعبیرات من هم

 

 

نوشته شده در 88/05/08ساعت توسط زینت سادات| |

خدا رو کرده

روش نمیشه به دست گلی که آب داده چشم بندازه

روت رو برگردون"

با توام

خدایی که باش

"دادگاه ضابطه ندارد

.

.

.

"اتاق اعتراف"

چراغ رفت

 

"     "

برگشت

 

"     "

.....رفت

صبر کن ...فکر کنم "

یادم آمد....

نه! من که خدا شدم اینها عاشق بودند

از اولش...کی بود؟

حتما تقصیر روی گردنم باید بیافتد

اگر از اول منم بودم

قدیما....آره بودم وقتی عاشق شدن

سه تایی بودیم

غریبه بودن... خداشون بودم

عاشق شدن... خداترشون شدم

نصف اونا رو کندم

پرت کردم

....

هر جا

تنها....

با حسرت واسه هم بودن

حالا 

دعا کنن....

من خداترشون شم..

عاشق که شدم

"نصفشونو پس میدم

:حکم

پاک پاک

تنهاشون نذار

نوشته شده در 88/04/26ساعت توسط زینت سادات| |

اینجا هم آسمان رنگش همین است، همین که میبینی..... نه تو که نمیبینی  فقط میشود گوشت را تیز کنی تا صدا بهت برسد تازه اگر هک شده باشم روی سلولهای خاکستری بخش قشری مغزت.. آخر تفاوت عشق انسان و حیوان همین لایه ی قشری...... خیلی خوب من که نخواستم علمم را به رخ .. دایره های مشکی رخت اما دو دو میزند که درس میخوانم و اما ته دلت رخت میشویند از دورتر شدن "ما"یی که هرچه من ۲۰تر شوم کیلومترشمارش بیشتر میاندازد....کرمان هم برای خوشبختی که قولش را دادیم مثل یه آنتی بیوتیک قوی لازم بود تا من میکروبهای سرم را له کنم و نریسیدن را به دلم عین مغزم حالی کنم...

نوشته شده در 88/04/07ساعت توسط زینت سادات| |

از من انتظار نداشته باش تردید کنم

من در تو پنهانم

در آغوش تو

وقتی حتی سحرم با صدایت خوابم میشکند

ابلیس تو را با من چه کار است؟

تو که دلتنگم میشو ی

و مانعم

تا تنها برای تو باشم......

کاش قبر باران دیده ای را به نامم کنی

شاید از بابت سوال های سخت هم

تخت خیالم رها شود!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 88/03/02ساعت توسط زینت سادات| |

فقط اگه عاشق نمیشدی همه چیز رو به راه بود... امروز این همه جات خالی نبود تا من اشتباهی صدات کنم که خودمم ندونم واسه چی هرکسی جز تو برام غریبه است وقتی واسه دلتنگیام دنباله بهونه میگردم! 

آخه خودت کاسه و کوزه رو با دست خودت ساختی و آخر همه اش سر من شکسته شد و  من هم شدم "دخترا همه مثل همن".

حالا هر وقت میخوای میای و تنهایی هاتو میذاری رو کولم و من که قول دادم فقط گوش کنم تا هر دو تامون لااقل به یه آرزومون برسیم......آخه یادم نرفته تو ازم خواستی هرطور شده خوشبخت بشم و....................

نوشته شده در 88/02/18ساعت توسط زینت سادات| |


Design By : Night Skin